برچسب:
نویسنده: مهران قنبریپور
بسم الله الرحمن الرحیمتزریقات داروهای شیمی درمانی تمام جانش را سرد کرده .رمق راه رفتن ندارد .با صدایی که از ته چاه میآید میگوید برو سادات جون دیگه مزاحمت نمیشم امروز خیلی اذیت شدی...-کجا برید اینوقت شب.حتما بریم خونه ما من نمیذارم با این حالتون برید خونه-نه باید برم روستا فردا تولد دخترمه حتما باید کنارش باشم و......-باشه بانو میرسونمت+نه عزیزم خیلی دور شما هم خیلی دیرت شده برو بروبا اصرار فراوان دستش رو میگیرم گویی دو تکه یخ منجمد است.به زور در ماشین مینشانمش.بخاری را برایش روشن میکنم.هوا تاریک شده رانندگی در شب بخاطر انعکاس عینک برایم سخت است.در دلم آشوب است ریحانه تب کرده و از او بیخبرم.صحنه های بیمارستان حالم را دگرگون کرده دیدن بچه های سرطانی همسن ریحانه و محمد علی...دیدن بانوان جوانتر از من که سرطان صورت زیبای جوانشان رو به سالهای بسیار دور پرت کرده..گوش دادن به درد و دلهای این فامیل دور که سرنوشت او را از شمال ایران پرت کرده وسط اینجا آنقدر صاف و مهربان و ساده دل است که همه از محبت و مهربانی اش سوء استفاده میکنند فکر میکنند نمیفهمد اما خوب میفهمد.تک و تنها بدون همراهی و همدلی کسی کیلومترها آمده اینجا تا زندگی را زندگی کند به امید فردای کودکانش.غریب که بود این بیماری هم غریبی را در حقش تمام کرد..........چشمانم اشکان است و صدایم بغض دار.از او میخواهم که استراحت کند و بخوابد تا غم درونم را نفهمد...به دخترش فکر میکنم که مادر مهربانش قرار است فردا با این حال مریضی برایش تولدی کوچک در خانه روستایی نیمه کاره شان بگیرد در ذهنم خنده های دختر را تصور میکنم و مادری که دارد با بغض برایش دست میزند و به خدا میگوید: خدایا هستم عروسیشو ببینم.و تمام
برچسب:
نویسنده: مهران قنبریپور
بسم الله الرحمن الرحیم
غروب روزی برای خریدی ارزانتر به اطراف شهر رفته بودیم.ساعت حوالی 12 شب بود که به خانه برمیگشتیم.جاده بسیار تاریک و مبهم.در این سیاهی مردی با عصایش در وسط خیابان جلوی راهمان را گرفت انقدر سرعت ماشین بالا بود که او را رد کردیم...
برچسب:
نویسنده: مهران قنبریپور